بمون در پشت ویترین
صدای پاشنه بلند کفشی
میاد از پشت سر با ریتم خاصی
میاد از پشت سر با ریتم خاصی
و هیبت عظیم باسنی که
تکان هی می خورد در زیر ماکسی
لباس تنگ و چسبانی برنگ مغز پسته
وخط سرخ ماتیکی برنگ سقف تاکسی
و شلواری نه بالا و نه پایین
صدایی که علو می گه ولی با لهن خاصی
عزیزم من الان تو راه خونم
برای شام امشب چی می خواستی
اوکی مرسی پیشی جونم خدافظ
(صدای شیشکی از توی تاکسی)
نگاهی می کنه به سمت بالا
میگه توی دلش : بس بی کلاسی
توی راه یک پاساژ آینه کاری
چقدر جون میده ده دیقه جلوی آینه وایسی
چه خوش فرم چشام چه ناز بینیم
شده هیکل من در حد نانسی
خداوندا خدایا بار الاها
می دونم که من و با گل نساختی
به ناگه آسمان رنگش عوض شد
و هیبتی نمایان گشت مرموز ولیکن زیر نویسش بود فارسی
که سرکار خانم عرضم حضورت
خدا شاکی شده بد جوری راستی
تو مخلوق خدایی واقعا یا
ناشی ازبمبای هسته ای هستی
بیا برو سوار شو تا بریم که
خدا "دلیت" زده همینو می خواستی
+ نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 1:38  توسط حسین لولو
|