اندر احوالات دل
بیست و چند سال گذشت و من حالا
بیست و چند ساله گشته ام گویا
بیست و چند ساله گشته ام گویا
با جناب حضرت حافظ
رفته بودیم سمت مالاقا
حضرت از جوی و موی و ساقی گفت
از شراب و لب و تب و مأوا
ناگهان یک چراغ چشمک زن
ترمز ممتد الگانس و یک صدایی که گفت بیا بالا
کو بساط لعب کجاست ویسکی
هرچه دارند سرباز بیار بالا
یک نگاه هم به ریش حافظ کرد
گفت شما پس چرا دیگه حاج آقا
حافظ از جا بلند شد ناگه
یک نگاهی کرد سمت سربازا
گفت ای سبک سر چلقوز
ای که بر چارپا نشسته ای دیووس
ما و سربازان و احشامت
روی هم هفت تن شویم پوفیوز
پیش خود چه فکر کرده ای ابله
این الگانس یا که مینی بوس
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 15:5  توسط حسین لولو
|
