خوب مثله اینکه این بازی های اس ام اسی به وبلاگ نویسی هم سرایت کرده . اما یه جورایی بعضی وقتها هم بد نیست.جمهور عزیز من رو به این بازی دعوت کردن اما حالا کی باید من و ببره بیرون دیگه خدا می دونه
یک-به جرعت می تونم بگم که من تنها کسی هستم که توی دریاچه ی خزر دریای عمان خلیج فارس دریاچه ی ارومیه زاینده رود اروند رود رود کارون رود مارون خیابان اصلی کیانپارس خیابان ولی عصر چهارباغ بالا و پایین شیخ صدوق شمالی و جنوبی معبد اوشو و این اواخر در اقیانوس هند ادرار کرده ام- البته همچنین در آسمان کشور پاکستان
دو- ارسال اس ام اس به مدیر کل سیاسی امنیتی استان(دکتر افقه) در هین سخنرانی و تهدید وی به بمبگزاری در سالن
سه-تغییر نام خیابان ماهاتما گاندی-ام جی رود- به ماهاتما گندی
چهار-اغفال پیمان عطایی به استفاده از "بخور جوانه گندم" به جای مصرف قرص وایاگرا
پنج-و در نهایت اینکه در مهر آباد از متصدی اطلاعات فرودگا برای پیج کردن متنی درخواست کردم و بعد از چند لحظه متصدی با خونسردی کامل اعلام کرد : جناب آقای محمود احمدی نژاد لطفا به روبه روی درب سرویس بهداشتی مراجعه کنند
بن بست-عاقلانه-ساغر-من و تو درخت و بارون-نگاتیو
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 1:14  توسط حسین لولو
|
صدای پاشنه بلند کفشی
میاد از پشت سر با ریتم خاصی
و هیبت عظیم باسنی که
تکان هی می خورد در زیر ماکسی
لباس تنگ و چسبانی برنگ مغز پسته
وخط سرخ ماتیکی برنگ سقف تاکسی
و شلواری نه بالا و نه پایین
صدایی که علو می گه ولی با لهن خاصی
عزیزم من الان تو راه خونم
برای شام امشب چی می خواستی
اوکی مرسی پیشی جونم خدافظ
(صدای شیشکی از توی تاکسی)
نگاهی می کنه به سمت بالا
میگه توی دلش : بس بی کلاسی
توی راه یک پاساژ آینه کاری
چقدر جون میده ده دیقه جلوی آینه وایسی
چه خوش فرم چشام چه ناز بینیم
شده هیکل من در حد نانسی
خداوندا خدایا بار الاها
می دونم که من و با گل نساختی
به ناگه آسمان رنگش عوض شد
و هیبتی نمایان گشت مرموز ولیکن زیر نویسش بود فارسی
که سرکار خانم عرضم حضورت
خدا شاکی شده بد جوری راستی
تو مخلوق خدایی واقعا یا
ناشی ازبمبای هسته ای هستی
بیا برو سوار شو تا بریم که
خدا "دلیت" زده همینو می خواستی
+ نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 1:38  توسط حسین لولو
|
بیست و چند سال گذشت و من حالا
بیست و چند ساله گشته ام گویا
با جناب حضرت حافظ
رفته بودیم سمت مالاقا
حضرت از جوی و موی و ساقی گفت
از شراب و لب و تب و مأوا
ناگهان یک چراغ چشمک زن
ترمز ممتد الگانس و یک صدایی که گفت بیا بالا
کو بساط لعب کجاست ویسکی
هرچه دارند سرباز بیار بالا
یک نگاه هم به ریش حافظ کرد
گفت شما پس چرا دیگه حاج آقا
حافظ از جا بلند شد ناگه
یک نگاهی کرد سمت سربازا
گفت ای سبک سر چلقوز
ای که بر چارپا نشسته ای دیووس
ما و سربازان و احشامت
روی هم هفت تن شویم پوفیوز
پیش خود چه فکر کرده ای ابله
این الگانس یا که مینی بوس
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 15:5  توسط حسین لولو
|
شاید هیچ بهانه ای بهتر از این که
پویاهه گفت: "آقا بیا این {...}شعرا رو وبلاگ کن" نبود که من
{دوباره شروع کنم به نوشتن {نقطه
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 4:25  توسط حسین لولو
|